تبليغاتX
a http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"> کلنجار در درون_جار از بیرون
کلنجار در درون_جار از بیرون

 

گفته اند : نباشی ، انگار هیچ وقت نبوده ای

امیدوارم اینطور نباشه

بازخواهم گشت 

این بار

با دستانی پر

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 30 آبان1388 :: 23:9 :: توسط : مریم

 

حال ان تیری را دارم که برای خال هدفی از شصت رها شد اما از کنارش گذشت

حالا روی خاک تنها به ان زمان فکر میکند که از کنارش رد شد............


ارسال شده در تاریخ : جمعه 29 آبان1388 :: 19:57 :: توسط : مریم

 

تو شدی قطره بارون

سار  اومد تو رو نوشید و پرید

 

همین


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 28 آبان1388 :: 11:23 :: توسط : مریم

 

لیست رو داد دست مامان و بعد اروم گفت : اگه میشه هر کدومو که دوست دارین واسم تهیه کنید!

 از دور داشتم نگاهشون می کردم مامان لیستو خوند و بهش گفت این لیستو کی نوشته؟

گفت من که سواد ندارم این رو دخترم نوشته که میخواد عروسی کنه

مامان گفت اخه شما که زیاد وضع مالیتون مناسب نیست نیاز نیست انقدر سنگین بگیرید جهیزیه رو

رفتم کنارش لیستو همینطور که دست مامان بود یه نگاهی انداختم

۲تا بوفه ، سرویس داخل بوفه، ۲دست مبل ، میز نهار خوری ،  سرویس خواب ........

گفت خودم اصلآ نمیدونم بعضیاش چی هست می گفت چند وقتیه بیکار شدم نمیتونم خونه ی هرکسی

کار کنم حالا هم خووب نیست دخترم دست خالی بره خونه شوهر!!

بهش گفتم دخترت چند سالشه؟ گفت اول دبیرستان !!!

تو دلم یه چیزی فرو ریخت!!

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 26 آبان1388 :: 13:26 :: توسط : مریم

 

تمومه  زمین شده  دروغ

درست مثل اسمون که پر شده از ستاره هایی با چشمک های دروغین

 

*راستی حال من خوب است اما تو باور مکن

 

 ** مهم نوشت: نـــ ا د یــــ ا  عزیزم گلم تولدت مبارک


ارسال شده در تاریخ : شنبه 23 آبان1388 :: 19:43 :: توسط : مریم

 

روزگار غریبیست نازنین

حکایت عجیبیست این بلاگستان و ساکنانش

برخی بلاگ می نویسند و حقیقتآ خووب می نویسند و بعد خستشان میشود و تعطیل میکنند

برخی قهر می کنند و دگر وبلاگ ها  را تحریم

برخی بیزی هستند بسیار و اندک می ایند

برخی یواشکی می ایند و می روند

برخی تند تند وبلاگ تکثیر می نمایند

برخی مثل باران بهار می ایند و می روند

برخی ناگهانی غیبشان می زند

برخی ها هم وبلاگشان را طوری ضربتی لا موجود میکنند  که گویی از اول هم لا موجود بوده است

برخی هم مدام می ایند و خوشحالمان می کنند  و  سرافراز

برخی هم نمیدانند چه بنویسند و دلشان میخواهد به قول بانوی یاغی عزیزمان  خود را منتشر کنند

این برخی اخری مثالش خودمانیم و چه قدر دلمان تنوع می خواهد و ما شیفته ی این مدل حرف زدنیم

و از ما خرده نگیرید که وبلاگ خودمان است  و خوشمان می اید گاهی به کل ببریمش زیر سوال

 

 بعدآ نوشت: این وبلاگ هم یه خوبی داره اونم  این که اگه یه روز نفس کشیدن یادت بره

هیچ کس نمی فهمه و اب از اب تکون نمیخوره اون وقته که خودت از اون دنیا  باید بیای بگی عزیزان هر از

چندگاهی در خواب بهتون سر می زنم

 

راستی زورق عزیزم  تولدت مبارک


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 20 آبان1388 :: 18:10 :: توسط : مریم

 

این روزها در خودم افتاده ام

مثل تصویری که در اینه افتاده  

پله ها زانو به بغل پشت به من نشسته اند

اهسته میگذرد چهار فصل از سرم

لحظه ها را جا مانده ام

مثل جاده ای که جا می ماند از رهگذرش

من منم و  شکی نیست

باید تکرار شوم در اتفاقی تازه

*یه دعای قشنگ:

خدایا در برابر هر انچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 17 آبان1388 :: 12:2 :: توسط : مریم

 

هیچی پوچیه

پوچی خورست

خوره مرگه

بله!

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 9 آبان1388 :: 11:25 :: توسط : مریم

 

no man undrestands the woman
no woman undrestand the man
and that is the beauty of their being togethe

فهمیدن هم یعنی چه؟ چه وقت ادما به این میرسن که همو فهمیدن؟

اصلآ فهمیدن چی معنی میشه؟

وقتی یکی بهت میگه می فهممت منظورش چیه؟ چی رو میفهمه؟

فقط لطفآ وقتی نمیتونی کسی رو بفهمی حالشو درک نمی کنی

 سر تکون نده با لبخند تو چشماش نگاه نکن و نگو می فهمم 

اخه به نظرم یکم شایدم از یکم بیشتر مسخره به نظر بیاد  

همیشه لازم نیست همو بفهمیم جمله ی بالا جمله ی بدی نیست فقط خوبه به حال هم احترام بذاریم

گاهی به خودم میگم نیازی نیست اصراری هم نیست دیگران تو رو بفهمن خودت خودتو بفهم

مهم هم همینه وقتی خودتو فهمیدی خیلی چیزارو می فهمی 

قشنگ اینه که خدا از تمومه وجودت خبر داره

 

 


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 23 مهر1388 :: 9:18 :: توسط : مریم

 

چند روز پیش چشمم افتاد به یه فیلم:

اول راهنمایی بودم من و چند تا از دوستام با یه گروه مطرح تئاتر کار میکردیم

واسه یه جشن مهم خیلی وقت بود که تمرین می کردیم مهمونای جشن هم بگی نگی مهم بودن

خلاصه روز جشن درست وقتی نوبت به من رسید همین که بلند شدم و چشمم افتاد به جمعیت

تمومه نقشم یادم رفت حالا من ایستاده بودم  هیچی نمیگفتم خواهرمو نگاه می کردم که داشت از

پایین فیلم می گرفت همه هم منتظر من بودن و نگام میکردن آآخ خیلی خنده دار بود یهو نقش دوستم

که درست بعد از من باید اجر میکرد یادم اومد منم بدون کم و کاست نقش دوستمو اجرا کردم

و ایستادم رو به روش چون نوبت اون بود که نقششو بگه!! طفلکی اونم درست نقش خودشو دوباره

تکرار کرد خیلی صحنه ی خنده داری بود اخ که اخره سوتی بود تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اون موقع کلی حرص خوردم که چرا خواهرم فیلم گرفت ولی الان وقتی نگاش میکنم آآخ کیف میکنمااا

 

*هیچم بی مزه نبود 

 ** تاییدیه فرت


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 14 مهر1388 :: 16:2 :: توسط : مریم
درباره وبلاگ
اینجا کسی با خویش نیست

یک مست اینجا بیش نیست

اینجا طریق و کیش نیست

مستان سلامت می کنند
نويسندگان
پيوندها